شبی تنها / شبی خاموش / شبی با من هم آغوش / شبی بی من فراموش / شبی بی ماه / شبی تاریک و سرد / شبی سنگ صبور درد / شبی چون پاییز ، زرد / شبی عاشق / شبی بی روح و سرگردان / شبی بی عهد و پیمان / شبی پر سایه و گریان / شبی بیمار / شبی در فکر این نامردمی ها / شبی در مات این زندگانی ها / شبی در سوز این دل گرانی ها / شبی زیبا / شبی روشن ، اما بی نور / شبی چون غصه های من سوت و کور / شبی آشنا با گور / شبی بی اشک / شبی دلتنگ / شبی دلسنگ / شبی بی پرده ، بی آهنگ / شبی ساکت / شبی غمگین / شبی در نگاه کودکی ، رنگین / شبی اما سهمگین / شبی زنده / شبی گویا / شبی پویا / شبی خواب رفتن با رویا / شبی تازه / شبی در فکر دیشب / شبی بی درد و بی تب / شبی در شکر و ثنای رب / گذشت آن شب و دیشب هم / مثل هر روز و هر شب


   لاله زرد   

قسمت آخر

... آن شب در حالی که یکی از لاله های زردی که مهران عاشقانه دوست داشت را در دست داشتم به عکس او خیره شده بودم و در ذهنم با او صحبت می کردم. با او خلوت می کردم که باران در زد و وارد اتاق شد ، پلاک مهران را به دستم داد و گفت : " اینم امانتیت. " پلاک را از دستش گرفتم و گفتم : " مرسی ، بشین باران می خوام باهات حرف بزنم. " آرام نشست ، نتوانست جلوی اشکش را بگیرد. گفتم : " از اینکه دارم می رم ناراحتی؟ " اشکهایش را آرام پاک کرد و گفت : " هم آره هم نه راستش این سه هفته خیلی خوش گذشت خیلی هم زود گذشت راستش توی این سه هفته هرشب نگران بودم نکنه بگی فردا می خوای بری دوست داشتم پیش ما می موندی ... البته ... کار خوبی کردی که تصمیم گرفتی برگردی ، تو کلی اونجا زحمت کشیدی تا موفق شدی نباید به همین راحتی همه رو از دست می دادی ولی تو رو خدا ... بازم بیا... . " گریه اش شدت گرفت. دستانش را گرفتم و سعی کردم آرامش کنم ، گفتم : " حتما بازم می یام سعی می کنم زود به زود هم بیام اصلا ناراحت نباش. " سپس سرم را پایین انداختم و گفتم : " می دونی باران من تصمیمم برای موندن جدی بود من جلوی سارا و خانوادش روی تصمیمی که گرفته بودم پافشاری کردم چون تصورم از اینجا چیز دیگه ای بود اما اینجا خیلی چیزا دیدم که منو منصرف کرد راستش تصورم از خاکی که براش خون دادیم اصلا این نبود ، من فکر می کردم اگر به خاطر این خاک برادرم رو از دست دادم حداقل خانوادم باید توی راحتی و آسایش کامل زندگی کنن ، من فکر می کردم داغ فرزند به اندازه کافی برای مامان غم سختی هست و نباید غم دیگه ای داشته باشه اما الآن می بینم این تنها غمش نیست ، من فکر می کردم پدری که بچش رو توی این مملکت از دست داده حق این رو داره که بالای سر زن وبچش باشه ، من فکر می کردم خواهری که با شهادت برادرش کنار اومده حق این رو داره که یه زندگی بدون دغدغه داشته باشه ، من فکر می کردم محسن که سلامتیش رو برای حفظ این خاک گذاشته حقش خیلی بیشتر از این هاست ، من فکر می کردم من که مهران و محمدرضا رو از دست دادم و باید بیماری محسن رو ببینم و تحمل کنم حق این رو دارم که پدرم رو توی خونه اش ، توی خونه ام ، توی آرامش ببینم و باهاش حرف بزنم. " بغض گلویم را گرفته بود ، کمی سکوت کردم و نفسی تازه کردم سپس ادامه دادم : " می دونی باران من وقتی رفتم کانادا خیلی سختی کشیدم از تی کشیدن زمین فروشگاه شروع کردم تا به اینجا رسیدم اما احساس می کنم توی این سه هفته به اندازه تمام این 17 سال خسته شدم نه از لحاظ جسمی ، از لحاظ روحی. " من صحبت می کردم و باران اشک می ریخت. وقتی من سکوت کردم اشکهایش را پاک کرد ، خندید و گفت : " شب آخری خوب اشک ما رو درآوردی ها پاشو بخواب فردا هم کلی خسته می شی. " و بلند شد که از اتاق بیرون برود. صدایش کردم : " راستی باران ، محمد خیلی پسر خوبیه امیدوارم خوشبخت بشین. " گفت : " ممنونم ، شب به خیر. " گفتم : " شب به خیر. "
روز بعد برایم روز دلگیری بود. دل کندن از خانواده برایم کار چندان آسانی نبود. مامان و باران به همراه محمد و خانواده اش و الهام و محمدرضا برای بدرقه ام آمده بودند و همه از من قول گرفتند که بیشتر به ایران بیایم و بیشتر به آنها سر بزنم. خداحافظی های آخر را هم انجام دادم و سوار هواپیما شدم. دلم گرفته بود ولی سعی کردم به چیزهای خوبی که انتظارم را می کشیدند فکر کنم. به خانواده دومم ، سارا و سامان و پدر و مادرشان ، حمیدرضا و پریسا که در فرودگاه به پیشوازم می آمدند فکر می کردم. به اینکه دوباره به کاری که به آن عشق می ورزیدم بازمی گشتم فکر می کردم و آرزو کردم کار تحقیقاتی را که به کمک دوستانم آغاز کرده بودم با موفقیت به انجام برسد چون یکی از بزرگترین آرزوهایم به نتیجه رسیدن این کار بود شاید اینگونه می توانستم به کشور خود نیز خدمتی کنم ولی چیزی که در آخرین لحظات حضورم در خاک ایران مرا آزار می داد این بود که این بار در کشور خودم احساس غربت می کردم ، انگار هوا برایم غریبه بود ، بوی خاک تغییر کرده بود ، خیلی چیزها عوض شده بود.
هواپیما پرواز کرد و من به همراه آن از تمام تعلقات خاطرم ، از خانواده ام دور می شدم ، ولی امید این را داشتم که به سمت تمام افرادی که مثل خانواده خودم دوستشان دارم ، به سمت تمام چیزها و کارهایی که عاشقانه دوستشان دارم و به سمت تمام آرزوهایی که مامان ، بابا و مهران برایم داشتند پرواز می کنم.
 

پایان

م.سایه

لینک
پنجشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٦ - مهرنوش ( م.سایه )

   لاله زرد   

قسمت بیست و دوم

... آن شب مامان بسیار صحبت کرد از گذشته ، از اینکه با چه سختی مهران و من و باران را بزرگ کرده بود، از اینکه چطور با تمام سختی ها مبارزه کرده بود و سعی کرده بود که همیشه روحیه خوبی داشته باشد و من و باران هم به حرفهایش گوش می دادیم و لذت می بردیم. صبح روز بعد به درخواست من سر خاک مهران رفتیم. هنگامی که به سنگ قبرش و عکس بالای سر آن نگاه می کردم حس می کردم که مهران در کنارم حضور دارد و خودم را به او نزدیک حس می کردم به همین دلیل بسیار احساس آرامش کردم. سرم را روی سنگ مزارش گذاشتم و صدایش را در ذهنم تصور کردم. انگار دیگر باران و مامان را نمی دیدم. کمی با او خلوت کردم و بدون اینکه متوجه شوم اشکهایم هم جاری شده بودند. در حال و هوای خود بودم که با صدای باران به خود آمدم : " کامران جان حالت خوبه مشکلی نیست؟ " آرام سرم را بلند کردم صورتم خیس اشک بود در پاسخ به سوال باران گفتم : " صداشو می شنوی باران مهران الآن پیش ماست. " باران کنارم نشست و گفت : " مامان هم همیشه همین سوالو ازم می کنه می دونی کامران گاهی به تو و مامان و بابا حسودیم می شه چون مدت بیشتری رو باهاش گذروندین اما من اون موقع خیلی بچه بودم. " دیگر چیزی نگفت. سرش را پایین انداخت و به سنگ مزار مهران خیره شد همین موقع مامان هم به ما پیوست. حرفی نزد کمی سکوت کرد و به عکس مهران خیره شد فاتحه ای خواند سپس فوری بلند شد و گفت : " خب دیگه بچه ها پاشین بریم. " با حالت تعجب به باران نگاه کردم و گفتم : " تاره امروز به خاطر تو خیلی طاقت آورد هر وقت می آیم 6-5 دقیقه بیشتر تحمل نمی کنه انگار هنوز قضیه رو باور نکرده طاقت دیدن سنگ قبر مهران رو نداره. " گفتم : " خب مادره دیگه حق داره خیله خب پس پاشو بریم. " در راه برگشت هیچ کس صحبت نمی کرد حال و هوای هر سه مان گرفته بود.
آن شب باران ، محمد و خانواده اش را دعوت کرده بود و من از برخورد اولیه ام با محمد عذرخواهی کردم و سعی کردم آن شب به همه خوش بگذرد. روز بعد را هم که مامان همه خانواده را دعوت کرده بود به مناسبت برگشتن من ، و من همه خانواده را بعد از 17 سال دیدم. خلاصه آخر هفته خوبی را گذراندیم و از روز ابتدای هفته بعد من به دنبال کارهایی که می خواستم در ایران انجام بدهم رفتم. هفته پرکاری را گذراندم ، به هرجایی که در ذهنم بود و به هرجایی که باران راهنمایی ام کرده بود رفتم برای اینکه ببینم آیا می توانم در ایران کار مناسبی داشته باشم یا نه. در عین حال شرایط زندگی را هم بررسی می کردم. کم کم داشتم متوجه می شدم که چرا دیگران اینقدر اصرار دارند که من زندگیم را در کانادا ادامه بدهم و فکر برگشتن و زندگی در ایران را از سرم بیرون کنم. با اینکه تا آنجایی که می توانستم دنبال یک کار مناسب گشتم اما احساس می کردم که کار ایده آلم را پیدا نخواهم نکرد حتی من به فکر آوردن سرمایه ام به ایران هم بودم اما دیدم که آن کار هم چندان آسان نخواهد بود و با توجه به اینکه من کار تحقیقاتی هم انجام می دادم احتمالا اگر قصدم واقعا ماندن در ایران بود باید تقریبا کار تحقیقاتی ام را رها می کردم. اما از لحاظ زندگی احساس بهتری داشتم. در کنار خانواده بودن نعمتی بود که من سالها از آن محروم بودم و احساس می کردم که واقعا به آن نیاز دارم البته وقتی از خانه بیرون می رفتم چیزهایی می دیدم که واقعا برایم غیرقابل درک بود. احساس می کردم امنیت در ایران بسیار کاهش یافته ، من در همین یک هفته فسادهای زیادی دیدم. من خیلی واضح تبادل مواد مخدر را در خیابان دیدم. مشاهده جوانان با چهره های عجیب و زننده برایم ناآشنا بود و دردآور. دیدن این همه معتاد و زنان و بچه های کولی و دست فروش در خیابان صحنه های جدیدی بودند که قبلا وجود نداشتند. خواندن این همه حوادث وحشتناک در روزنامه برایم دلخراش و غیرقابل باور بود. از همه ساده تر اینکه رانندگی های بی قانون و نامنظم شهر بسیار مرا عصبی می کرد. هرچه بیشتر از خانه بیرون می رفتم و بیشتر وارد شهر می شدم بی نظمی را بیشتر حس می کردم. کم کم به این نتیجه رسیدم که تهران و ایرانی که من می شناختم بسیار تغییر کرده و احساس می کردم خود انسانهایی هم که در اینجا زندگی می کنند چندان از این بی نظمی ها و تغییرات راضی نیستند. در آن هفته چند بار هم به محسن سر زدم. صحبت های او هم با 17 سال پیش بسیار فرق کرده بود ، از اینکه سلامت نبود بسیار ناراحت بود البته هنوز مشخص بود که عاشقانه وطنش را دوست دارد ولی از مشکلاتی صحبت می کرد که من هیچ وقت تصورش را هم نمی توانستم بکنم که صمیمی ترین دوستم درگیرشان باشد. باران و محمد را می دیدم که با تمام قوایشان کار می کنند اما هنوز بعد از یک سال و چند ماه نتوانسته بودند برای خود مسکن تهیه کنند و همه این مسائل در حالی بود که من برای بهتر شدن وضعیت کشورم هزینه بسیار زیادی پرداخته بودم. بهترین دوستم محمدرضا و برادرم مهران را از دست داده بودم و اکنون که بعد از 17 سال با هزار امید و آرزو برای دیدن خانواده ام بازگشته بودم باید پدرم را پشت میله های زندان می دیدم. تمام چیزهایی که در این یک هفته دیدم باعث شد که من از تصمیمم برای ماندن در ایران منصرف شوم. وقتی این موضوع را تلفنی به سارا گفتم چنان جیغی از روی خوشحال زد که گوشی تلفن از دستم رها شد ، تابحال او را اینقدر خوشحال ندیده بودم. همان روز به همراه باران برای خریدن بلیط رفتیم و برای یک هفته دیگر بلیط گرفتم و در این یک هفته سعی کردم از اینکه در کنار خانواده ام هستم لذت ببرم ، به محسن سر زدم ، بابا را دیدم و کمی در شهر گشتم. به هرحال این یک هفته هم گذشت. خوشبختانه روز آخری که در تهران بودم چهارشنبه بود و توانستم بار دیگر بابا را ، برای خداحافظی ، ببینم. او مرا در آغوش گرفت ، پیشانی ام را بوسید و گفت : " دفعه پیش از مهران خداحافظی نکردم اما دیگه فرصت نشد ازش خداحافظی کنم از تو خداحافظی می کنم چون شاید دفعه بعد که بیای من نباشم. " اخم کردم و گفتم : " اِ ... بابا این چه حرفیه که می زنین من سعی می کنم از این به بعد زود به زود بیام ایران ان شاءا... دفعه بعد با سارا می یام. " لبخندی زد و گفت : " امیدوارم دفعه بعد که می یای فرصت بیشتری برای حرف زدن داشته باشیم عکس های عروسیتون رو هم یادت نره برامون بفرستی. " گفتم : " چشم حتما براتون می فرستم. " و دوباره او را در آغوش گرفتم و بوسیدم. از او خداحافظی کردم و از زندان بیرون آمدم. دیدن بابا باز هم مرا دگرگون کرد بخصوص که معلوم نبود حکمش چیست و چه بلایی سرش خواهد آمد و من دفعه بعد او را کجا خواهم دید. به خانه محسن هم برای خداحافظی رفتم. با وجود اینکه از رفتن من ناراحت بود اما از اینکه تصمیم ماندنم را تغییر داده بودم بسیار راضی بود...

ادامه دارد...

م.سایه 

لینک
دوشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٦ - مهرنوش ( م.سایه )

   لاله زرد   

قسمت بیست و یکم

... همین زمان بود که در باز شد و مامان به همراه الهام و محمدرضا وارد خانه شدند بعد از سلام و تعارفات معمول محسن رو به محمدرضا گفت : " اینم همون کامران درس خونه ست که گفتم. " محمدرضا گفت : " بابا می گه همیشه از دست شما حرص می خوردن اینقدر که درس می خوندین. " خندیدم و گفتم : " البته اون موقع که مثل الآن معلمای درست و حسابی نداشتیم و اینقدر همه چی منظم نبود ولی باباتم کم نداشت ها اینو نگفته؟ " همه خندیدیم. به هرحال زمان رفتن رسید. دلم می خواست بیشتر با محسن باشم و مدت بیشتری را با او بگذرانم. او خانواده صمیمی داشت ، پسر شیطان و پر انرژی داشت که حسابی با خودش صمیمی بود و الهام هم که کاملا مشخص بود که چقدر دوستش دارد اما خب فرصت نبود. باران فقط دو سه روز آخر هفته را مرخصی گرفته بود که همراه من برای گشتن شهر بیاید اما به او قول دادم که تا وقتی ایران هستم مرتب به او سر بزنم.
بی صبرانه منتظر روز بعد بودم که بتوانم بابا را ببینم. صبح روز بعد کمی در شهر به همراه باران گشتیم و سپس به زندان رفتیم برای ملاقات بابا. باران همانطور که قول داده بود اجازه ملاقات حضوری گرفت. به همراه باران منتظر بودیم تا بابا بیاید. لحظات سختی بود ، تا بحال بابا را در این شرایط ندیده بودم. از چهره باران می فهمیدم که او هم مضطرب است. بالاخره بابا آمد. با تمام وجود از دیدنش خوشحال شدم ، سلام کردم و در آغوشش جای گرفتم. در آغوشم گریست اما من اینقدر در بین دستانش احساس آرامش می کردم که جایی برای اشک ریختن نبود. پدر خود را از من جدا کرد و گفت : " دیگه باید آقای دکتر صدات کنیم دیگه واسه خودت مردی شدی. " لبخندی زدم و گفتم : " در عوض شما خیلی پیر شدین. " آهی کشیدم و دوباره گفتم : " خیلی باهاتون حرف داشتم بابا از روزی که تصمیم گرفتم بیام تا زمانی که باران در خونه رو به روم باز کرد داشتم به حرفایی که می خواستم به شما بزنم فکر می کردم اما با شنیدن خبر دستگیری شما ... چرت و پرتم پاره شد. " پدر لبخندی زد و گفت : " تو خودتو ناراحت نکن تو باید اینجا فقط خوش بگذرونی فکر هیچ چیزی رو هم نکن همین که دیدمت برام یه دنیا می ارزه. " سپس رو به باران کرد و گفت : " حالا چطوری ملاقات حضوری گرفتین؟ " باران چیزی نگفت و سرش را پایین انداخت. بابا دوباره گفت : " حالا ایندفعه اشکالی نداره ولی بچه ها تو رو خدا یادتون باشه ما نباید از اسم مهران سوء استفاده کنیم مهران بزرگتر از اونیه که به خاطر این چیزا کوچیکش کنیم خیله خب بگذریم از خودت بگو کامران حال سارا خانم خوبه؟ یادت باشه حتما عکسهای  عروسیتون رو برامون بفرستی. " گفتم : " خوبه مرسی کلی سلامتون رسوند. " کمی با پدر صحبت کردم ، کمی از خاطرات گذشته را با هم مرور کردیم ، کمی خندیدیم ، کمی گریستیم ، اما حیف که زمان ملاقات خیلی زود به پایان رسید. ترک کردن بابا برایم بسیار دشوار بود ، جایش در خانه بسیار خالی بود ، به هرحال زندان را ترک کردیم. دیدن بابا مرا دلتنگ کرده بود. دلتنگ تمام روزهای گذشته ، دلتنگ تمام دوران کودکی ، دلتنگ تمام خاطرات خوب قدیم ، اما حالا بابا تبدیل شده بود به یک مرد سپیدموی مظلوم و کم حرف که چهره اش بسیار پیرتر از سنش بود. خط های صورتش تمام سختی هایی را که تحمل کرده بود نشان می داد ، در لابلای موهای سپیدش به خوبی می شد داغ فرزند را دید ، دستان لرزانش نشانگر تمام پستی بلندی های زندگیش بود. دیدن پدر کاملا مرا دگرگون کرد. باران برای اینکه حال و هوای مرا عوض کند کمی مرا در شهر گرداند و سپس به خانه رفتیم. وقتی وارد خانه شدیم صدای گریه مادر می آمد به سمت صدا رفتیم مادر در اتاق من و مهران نشسته بود و با قاب عکس مهران حرف می زد ، این صحنه برایم آشنا بود اما این بار بیشتر گریه می کرد. در چهارچوب در ایستادم و به حرفهایش گوش دادم : " کجایی مادر این روزها رو ببینی کجایی بداقبالی مادرتو ببینی کجایی ببینی حالا که تو نیستی باباتم از من گرفتن چرا جواب نمی دی مهران قبلا خیلی زود جوابمو می دادی تا می گفتم مهران خودتو می رسوندی هر جا که من بودم چی شد اون پسر شیطون و بازیگوش من ، کجاست اون همه شور و اشتیاق تو ، بلند شو جوابمو بده مهران چرا ساکتی ، کامران اومده ها یادته چقدر با همدیگه شیطونی می کردین یادته چقدر هواشو داشتی یادته هر جا می خواستی بری می گفتی اگه کامران نره تو هم نمی ری پاشو دیگه حالا اون اومده چرا تو نمی یای تو که اینقدر بی معرفت نبودی. " حرفهای مادر اشک من و باران را هم درآورد. آرام رفتم و کنارش نشستم دستش را گرفتم و او خود را در آغوشم رها کرد. گریه اش شدت گرفت. در میان اشکهایش گفت که چقدر دلش برای مهران تنگ شده. سعی کردم آرامش کنم گفتم : " ما هم دلمون براش تنگ شده مامان جاش خیلی خالیه حالا من که این همه سال دور بودم ولی شماها تو این سالها چطور با جای خالیش کنار اومدین این روزا رو چه جوری گذروندین؟ " مامان کمی آرام تر شده بود نگاهی به باران انداخت و گفت : " نمی دونم واقعا نمی دونم چطوری شاید خدا وقتی یه عزیزی رو از آدم می گیره به همون اندازه به آدم صبر می ده ولی خیلی سخت بود خیلی ، اون روزا که باران هم بچه بود خیلی بی تابی شماها رو می کرد اما من وبابات سعی می کردیم زندگی براش خوب پیش بره سعی می کردیم هم پدر و مادرش باشیم هم خواهر و برادرش که جای خالی شما دو تا رو حس نکنه اما وقتی بزرگتر شد کم کم یاد گرفت که همه ناراحتی ها و بی قراری هاش رو تو دل خودش نگه داره امکان نداشت دلتنگ شماها نباشه چون بالاخره خواهره دیگه اما به روی خودش نمی آورد برعکس اون من وبابات روز به روز پیرتر شدیم و نبودن بچه هامون بیشتر آزارمون داد حالا با تو صحبت می کردیم و امید داشتیم که یه روزی یه سری بهمون می زنی اما کنار اومدن با اینکه مهران دیگه برنمی گرده خیل سخت بود کامران هنوزم سخته اصلا تو باورت می شه که مهران دیگه نیست؟ " مادر ساکت شد. پاسخ دادن به این سوال برایم دشوار بود چون واقعا هنوز هم نبودن مهران برایم غیر قابل باور بود...

ادامه دارد...

م.سایه

لینک
چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦ - مهرنوش ( م.سایه )

   لاله زرد   

قسمت بیستم

... حرف های باران باعث شد که من بیشتر روی تصمیمم فکر کنم. بعد از شام باران از من خواست که مقداری در مورد مهران و خاطراتی که با هم داشتیم با او صحبت کنم. کمی برایش از گذشته ها تعریف کردم که چقدر دوران خوبی داشتیم چه روزهایی بود و چقدر خوب بود که در کنار هم بودیم به او گفتم که آرزو دارم یک بار دیگر آن روزها تکرار شوند به او گفتم حاضرم همه چیزهایی که دارم بدهم و همه چیز را دوباره شروع کنم ولی فقط یک بار دیگر مهران را ببینم به او گفتم که خانه و محل کارم پر از عکس های مهران است اما بزرگترین آرزویم این است که یک بار دیگر با او صحبت کنم به او گفتم که چقدر جای خالیش آزارم می دهد و باران مثل دوران کودکیش با دقت به حرفهایم گوش می داد و گاهی اشک می ریخت ودرنهایت پرسید : " مامان اینا گفتن پلاکش دست توست می شه ببینمش؟ " پلاک مهران را از گردنم بیرون آوردم و به دستش دادم و باران در سکوت خاصی آن را از دستم گرفت. چنان به پلاک نگاه می کرد که انگار مهران را در آن می بیند ، نگاهش را از پلاک مهران برنمی داشت ، انگار با دیدن پلاک مهران تازه مرگش را باور کرده بود. چیزی نمی گفت فقط اشک می ریخت ، آن را بوسید و گفت : " می شه تا وقتی تو اینجایی این پیش من بمونه؟ " گفتم : " آره حتما ولی خواستم برم بهم بده چون تنها یادگاریه که ازش دارم اگر این توی گردنم نباشه احساس می کنم یه چیزی از وجودم کمه. " گفت : " باشه حتما بهت می دم. " گفتم : " راستی باران می شه وصیت نامه مهران رو بیاری من ببینم دلم واسه خطش تنگ شده. " سرش را به نشان مثبت تکان داد و بلند شد که وصیت نامه را بیاورد. وصیت نامه را که به دستم داد به یاد روزی افتادم که می خواستم آن را بخوانم ، چه روز وحشتناکی بود و چقدر این کار برایم سخت بود. باران گفت : " مگه نخوندیش؟ " گفتم : " چرا قبل از اینکه برم اینقدر خوندمش که کلمه به کلمشو حفظم می خواستم یه بار دیگه خطشو ببینم." با دیدن وصیت نامه مهران بغض گلویم را فشرد و بی اختیار اشکم جاری شد. فهمیدم که رفتن به کانادا چقدر کمکم کرد که به نبودن مهران در کنارم عادت کنم ، فهمیدم اگر بعد از رفتن مهران اینجا مانده بودم امکان نداشت که بتوانم با این موضوع کنار بیایم ، فهمیدم چقدر پدر و مادرم صبر دارند و چقدر تحمل روزهای بدون مهران برایشان سخت بوده. باران آمد کنارم نشست و به آرامی گفت : " کامران امروز خیلی خسته شدی بلند شو یه کم استراحت کن فردا هم کلی کار داریم با آقا محسن اینا قرار گذاشتم فردا بعد از ظهر الهام هم خونه ست گفت از ناهار بیاین صبح بایدزودتر بریم آخه الهام صبح خونه نیست باید وقت باشه یه چیزی درست کنم. " اشکهایم را پاک کردم و گفتم : " باشه الان می رم می خوابم. "
برای دیدن محسن ثانیه شماری می کردم. او و محمدرضا صمیمی ترین دوستان من بودند و حالا 17 سال است که او را ندیده ام. وقتی وارد خانه محسن شدم باورم نمی شد که محسن مقابلم ایستاده ، مطمئنم که اگر باران خودش مرا به اینجا نیاورده بود امکان نداشت که محسن را بشناسم چقدر تغییر کرده بود چقدر پیر شده بود هر کسی من و او را با هم می دید باورش نمی شد که ما هم سن وسالیم اگر سالها او را نمی شناختم و سن دقیقش را نمی دانستم امکان نداشت از روی ظاهرش بفهمم که او سی و چهار پنج سال بیشتر ندارد. محسن متوجه نگاه متعجب من شد به همین دلیل سلام کرد و مرا از آن حالت بهت بیرون آورد. پاسخش را دادم و به سمتش رفتم و با تمام وجود او را در آغوش گرفتم و سپس گفتم : " پسر تو چرا این ریختی شدی باور کن اگه باران بهم نگفته بود که بعد از رفتن من باهات رابطه داشتن امکان نداشت تو رو بشناسم حتما بهش می گفتم که منو سر کار گذاشته و یکی دیگه رو به جای دوست دوران دبیرستان من جا زده خیلی عوض شدی محسن چی کار کردی با خودت؟ " محسن لبخند تلخی زد و گفت : " ای بابا کامی بگو زمانه باهام چه کار کرده مفصله حالا بیا بشین یه گلویی تازه کن واست تعریف می کنم. " و سپس رو به باران گفت : " باران خانم چای دم کردم زحمتشو بکشین راستی چرا مامان نیومدن؟ " و باران گفت : " می یاد یه مقدار کار داشت گفت شماها برین برای ناهار خودمو می رسونم. " و سپس به سمت آشپزخانه رفت. محسن گفت : " خب تعریف کن چه خبرا؟ زندگی خوب پیش می ره؟ کانادا چه خبر؟ بالاخره به آرزوت رسیدیا کار خوبه؟ " گفتم : " آره همه چی خوبه ، کار ، زندگی ، درسم که دیگه تموم شد ، شدم همون چیزی که می خواستم اما اصلا فکر نمی کردم اینقدر سخت باشه. " باران با یک سینی چای وارد اتاق شد لبخندی زد چای خود را برداشت و گفت : " می دونم دوستای قدیمی حرفای زیادی واسه گفتن دارن تنهاتون می ذارم. " و دوباره به آشپزخانه بازگشت. گفتم : " تو چی؟ مثل اینکه زندگی خیلی سخت بوده چرا اینجوری شدی پسر؟ راستی باران گفت یه پسر داری اسمش چیه؟ چند سالشه؟ " محسن گفت : " 12 سالشه اسمش محمدرضاست. " می دانستم به چه دلیلی اسم پسرش را محمدرضا گذاشته آرام زمزمه کردم : " محمدرضا ، خدا بیامرزتش. " و سپس بلندتر گفتم : " وای محسن چی کار کردی من هنوز ازدواج نکردم اونوقت پسر تو 12 سالشه بگو ببینم چی بهت گذشته ناقلا عجله داشتی ها! " خندید و گفت : " تو پیر پسر شدی به من چه ربطی داره. " یکدفعه خنده از روی لبانش محو شد ، ادامه داد : " اگه اصرارهای مامان و بابام نبود هیچ وقت ازدواج نمی کردم کامی اون موقع هم خیلی بهشون گفتم من که اینجوریم با این وضعیت چرا دختر مردمو بدبخت کنم البته من الهام رو دوست داشتم اما دلیلی نداشت بخوام زندگیشو پای من فدا کنه راستشو بخوای الهام هم منو دوست داشت وقتی بهش گفتم که باهاش ازدواج نمی کنم اومد بهم گفت اگه به خاطر این خودمو می کشم کنار که اون بره با یکی دیگه ازدواج کنه و خوشبخت بشه اشتباه می کنم گفت به غیر از من با هیچ کس دیگه ازدواج نمی کنه بهم گفت که دوسم داره من وقتی دیدم الهام اینقدر با گذشته که به خاطر من غرورش رو زیر پا گذاشته نتونستم کار دیگه ای بکنم ، الهام منو شرمنده خودش کرد حتی اون موقع یه کار درست و حسابی نداشتم البته بگذریم که کاری هم نمی تونم بکنم درس که نتونستم بخونم خودت که وضعیت مدرسه اون روزها رو یادته فقط شانسی که آوردم این بود که خطم خوب بود جذب آموزش پرورش شدم اما تحمل گچ و تخته رو نداشتم بارها شده بود که حالم اینقدر بد می شد که دیگه به خونه نمی رسیدم یک راست می بردنم بیمارستان ، توی اون روزها اگر الهام نبود من واقعا معلوم نبود چه بلایی سرم می اومد ، الهام یک فرشته ست کامی اما حیف که با من زندگی می کنه و مجبوره اینقدر کار کنه. " گفتم : " محسن این چه حرفیه که می زنی اون تو رو دوست داره اون تو رو انتخاب کرده. " گفت : " آره به خاطر همین شرمندش هستم اون منو دوست داره و اینو بهم ثابت کرده اما من چی کار براش کردم جز اینکه همش براش کار زیاد کردم. " سرفه اش گرفت دیگر نتوانست ادامه دهد باران با نگرانی به اتاق آمد و گفت : " چی شد؟ آقا محسن شما نباید عصبی بشین تو رو خدا هر چی می خواین بگین به هم بگین ولی خودتونو اذیت نکنین. " محسن گفت : " چیزی نیست خوبم نگران نباش. " یک لیوان آب برایش آوردم کمی بهتر شد گفت : " ببخشید شرمنده باران جان ما جز زحمت برات چیزی نداریم. " باران گفت : " این چه حرفیه آقا محسن منم کم به شما زحمت ندادم شما مثل برادرم هستین خب اگه بهترین من برم به کارا برسم. " محسن گفت : " آره بهترم تو برو. " باران که رفت گفتم : " باران ازت خیلی تعریف می کنه اونجا که بودم باهاش صحبت می کردم همیشه می گفت اگه برادرای خودم ازم دورن یکی هست که جاشونو برام پر کنه باران خیلی تو رو دوست داره هم تو رو هم خانمتو. " محسن گفت : " باران لطف داره طفلک خیلی برامون زحمت می کشه هفته ای سه چهار بار سر می زنه گاهی هم با محمد می یاد راستی دیدیش؟ " آهی کشیدم و گفتم : " آره به نظر پسر بدی نیست. " گفت : " آره خیلی پسر خوبیه خاطر همدیگرم خیلی می خوان تو که مخالفت نکردی؟ " گفتم : " نه بابا برای چی مخالفت کنم البته زیاد ندیدمش خبر دستگیری بابا رو هم اون بهم داد. " محسن گفت : " پس فهمیدی این ماجرا همه رو خیلی ناراحت کرد نرفتی ملاقات؟ " گفتم : " نه فردا ملاقات داره بگذریم حالا از حرف اصلی دور افتادیم راستی محسن شنیدم اینجا یه بنیادی هست که به جانبازا کمک می کنه تو با اونجا رابطه نداری؟ " محسن لبخندی زد و گفت : " ای بابا کامران تو خیلی خوش خیالی ها این حرفا کدومه حالا اگه یه کمکی هم بکنه اینقدر کمه که به جایی نمی رسه من الان 14-13 ساله که ازدواج کردم نتونستم یه خونه تهیه کنم اگه خونه بابای الهام نبود با این وضعیت مستاجرم بودم خدا عمرش بده هم دخترشو داد به من هم یه طبقه از خونشو ول کن اینا رو اصلا از خودت بگو چرا تا حالا ازدواج نکردی؟ " گفتم : " در شرفم ولی خب زودتر از این نمی دونم چرا باورت می شه اصلا به فکرش نبودم بیشتر دنبال درس و کار بودم تا زندگی البته سارا رو از همون اوایل که رفتم می شناختم با برادرش دوست بودم اما خب نیازی به ازدواج نمی دیدم اما یکدفعه احساس کردم خیلی تنهام سارا رو هم خیلی دوست دارم از وقتی سارا به طور جدی وارد زندگیم شده اصلا فرق کردم سر حال تر شدم کارامو بهتر انجام می دم خلاصه همه چی خوب پیش می ره یعنی تا حالا که خوب بوده از اینجا به بعدشم نمی دونم شاید جور بشه برگردم ایران. " محسن گفت : " دیوونه شدی کامران آخه می خوای برگردی اینجا چی کار کنی تو این همه سال اونجا زحمت کشیدی به هرچی می خواستی رسیدی حالا می خوای همه چیزو ول کنی پاشی بیای اینجا دوباره از اول شروع کنی فکر می کنی تا بیای اینجا هرچیزی که الان اونجا داری دودستی تقدیمت می کنن ول کن پسر مگه خل شدی؟ " ...

ادامه دارد...

م.سایه

لینک
سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مهرنوش ( م.سایه )

   لاله زرد   

قسمت نوزدهم

... به خانه که رسیدم و زنگ زدم کسی در را به رویم باز نکرد کمی ناراحت شدم اما یکدفعه به یاد این افتادم که دیشب باران یک کلید به من داده بود تا اگر زمانی خواستم به خانه بروم و کسی خانه نبود پشت در نمانم. در را باز کردم و داخل شدم. برخلاف تصورم مادر خانه بود ، صدایش را شنیدم و به سمت صدای او رفتم. او در اتاق من و مهران نشسته بود ، یکی از عکسهای مهران را در دست گرفته بود ، عکس او را نوازش می کرد و با او صحبت می کرد : " می بینی مهران ، می بینی بعد از این همه مدت که کامران برگشته تو نیستی که ببینیش نیستی که موفقیتشو ببینی ، می بینی مهران زمان چقدر زود می گذره برادر تو واسه خودش شده یه پا آقای دکتر ، واسه خودش کسی شده اما حیف که تو نیستی که ببینیش که چقدر مرد شده. " اشکهایش روی قاب عکس چکید ، با دستانش قاب عکس را از اشک پاک کرد و ادامه داد : " زمان خیلی زود می گذره مهران انگار همین دیروز بود که راهی کانادا می شد یادته؟ البته برای من که خیلی سخت بود کامران فقط دو سه ماه بعد از پرپر شدن تو پیش ما بود ، بعدشم رفت و دیگه نیومد تا امروز طفلک بچه م چه شانسیم داره می بینی مهران ، حالا که بعد از این همه سال برگشته اینجوری شد که نتونه باباتو ببینه البته فعلا که نمی دونه یعنی باران گفت که بهش نگیم اونم حق داره گفت بعد این همه مدت ناراحتش نکنیم نمی دونم چه جوری باید بهش بگیم آخه تو که می دونی مهران ، کامران بابا رو خیلی دوست داره اگه بفهمه خیلی ناراحت می شه. " نزدیک او رفتم و آرام روبرویش نشستم و گفتم : " چرا به من نگفته بودین؟ " اشکهایش را پاک کرد قاب عکس مهران را سرجایش گذاشت و گفت : " اِ ... تویی کامران کی اومدی؟ چه جوری اومدی تو؟ " گفتم : " چند دقیقه ای هست که اومدم دیشب باران کلید خونه رو بهم داد جواب منو ندادین چرا بهم نگفته بودین؟ " مامان گفت :  " چی رو؟ " گفتم : " مامان شما که منظورمو می فهمین بابا رو می گم چرا بهم نگفتین چه اتفاقی افتاده؟ " نگاه معنی داری به من کرد و آهی کشید و گفت : " پس بالاخره فهمیدی باران اینطوری خواست گفت بعد از این همه سال داره برمی گرده که دو روز اینجا خوش بگذرونه تا می یاد با این خبر ناراحتش نکنیم دیدم حق داره راست می گه قبول کردم قرار شد بهت نگیم تو از کجا فهمیدی؟ " گفتم : " محمد بهم گفت ولی خیلی بهتر بود از زبون یکی از اعضای خونواده خودم می شنیدم. " مامان گفت : " چه فرقی می کنه کامران ، باباتو که برنمی گردونه اینجا تو رو خدا بازی زندگی رو می بینی کامران دو روز خوشی به ما نیومده طفلک بابات وقتی تو گفتی می خوای بیای خیلی خوشحال شد کلی برنامه ریزی کرد که تو مدتی که تو اینجایی کلی بهت خوش بگذره اما قسمت نبود انگار راستی کامران یه وقت نکنه با باران دعوا کنی اون فقط نمی خواست تو رو ناراحت کنه خودش به انداره کافی ناراحت هست اگه تو باهاش تندی کنی دلش می شکنه گناه داره. " گفتم : " راستش باهاش یه کم تند حرف زدم ولی چشم از دلش در می یارم. " مامان گفت : " حتما این کارو بکن عزیزم. " و بعد بلند شد و از اتاق بیرون رفت و من تنها ماندم. به عکسهای مهران نگاهی انداختم و گفتم : " چقدر دلم برات تنگ شده مهران کاش اینجا بودی. " حسابی دلم گرفته بود. تصمیم گرفتم زنگی به سارا بزنم و با او کمی صحبت کنم. دلم برای او هم تنگ شده بود. به وجودش در کنارم احساس نیاز می کردم. بعد از صحبت کردن با او کمی آرام شدم. باران که از سر کار بازگشت شب شده بود و من در اتاقم بودم و به تمام اتفاقاتی که در مدت کوتاه برگشتن من افتاده بود فکر می کردم. باران در زد و وارد اتاقم شد : " سلام کامران اجازه می دی؟ " پاسخش را دادم و اشاره کردم که بنشیند ، روبرویم نشست و با صدای آرامی پرسید : " کامران تو از دست من ناراحتی؟ " گفتم : " نه ، الآن دیگه نه ولی راستشو بخوای اون لحظه خیلی از دستت عصبانی شدم. " باران سرش را پایین انداخت و مظلومانه گفت : " به خدا قصد پنهان کاری نداشتم فقط نمی خواستم ناراحتت کنم. " گفتم : " می دونم من اون موقع بی خودی عصبانی شدم برخورد اولم با محمد هم خیلی بد بود شب جمعه با خانواده دعوتش کن هم من ازش عذرخواهی کنم هم با خانوادش آشنا بشم راستی شما چرا زودتر عروسی نمی کنین نمی خواین من تو عروسیتون باشم؟ " خندید و گفت : " چرا من که از خدامه ولی آخه الآن نمی تونیم یعنی محمد آمادگیشو نداره بالاخره خرج داره دیگه تازه بازم من کلی شانس آوردم که با محمد آشنا شدم خیلی از دوستام هنوز بیکارن یا خیلی هاشون رو به کارایی آوردن که اصلا دوست ندارن زندگی سخت شده کامران. " گفتم : " به هرحال امیدوارم خوشبخت بشین راستی بابا ملاقات داره ؟ خیلی دلم می خواد ببینمش. " گفت : " آره چهارشنبه ها ساعت 2 تا 4." گفتم : " وای پس تا پس فردا باید صبر کنم ملاقات حضوری یا از پشت ... ؟ " گفت : " معمولا که اجازه ملاقات حضوری نمی دن ولی من یه کاریش می کنم که حضوری ببینیش نگران نباش ، راستی کامران آقا محسن وقتی شنید برمی گردی خیلی خوشحال شد گفت حتما بری ببینیش آخه خودش بنده خدا حالش مساعد نیست نمی تونه بیاد. " پرسیدم : " محسن؟ مگه شما باهاشون رفت و آمد دارین؟ " گفت : " آره دیگه حواس پرت بهت که گفتم خانمش باهام آشناست یعنی آشنا که چه عرض کنم حسابی با هم دوستیم آخه خانمش معلمه تدریس خصوصی هم می کنه به من زبان درس می داد اگه فردا کاری نداری یه سر بریم خونشون. " گفتم : " آره حتما دلم براش یه ذره شده حتما بریم. " بلند شد و گفت : " خیله خب حالا که همه چی به خیر و خوشی تموم شد پاشو بیا شام بخور چون مامان اصلا دوست نداره شام خوشمزش یخ کنه. " و به سمت در رفت صدایش کردم و گفتم : " راستی باران اینجا وضعیت کار چه جوریه؟ " پوزخندی زد و گفت : " ای بابا کار کجا بود کامران دلت خوشه ها. " گفتم : " جدی می گم باران می خوام اگه شد جمع کنم بیام اینجا زندگی کنم. " با صدای بلندی خندید و گفت : " شوخی می کنی کامران جدی که نمی گی؟ " گفتم : " نه جدی می گم شوخی ندارم که. " قیافه متعجبی به خود گرفت و گفت : " کامران مگه دیوونه شدی اینجا کار خیلی وضعیت بدی داره باورت می شه ما یه آگهی داده بودیم برای آبدارچی یه جوونی اومد استخدام بشه بوی عطرش تمام شرکت رو برداشته بود محمد که ته و توی قضیه رو درآورد فهمیدیم که طرف لیسانس تغذیه ست ولی وقتی با خودش صحبت کردیم گفت که سیکل داره محمدم معرفیش کرد به یکی از دوستاش که موقتا قبولش کرد معلوم نیست حالا دیگه استخدامش می کنن یا نه دیگه ازش خبر نداریم طفلک انگار دنیا رو بهش داده بودن با یه کار موقت حالا میل خودته می خوای جمع کنی جمع کن ولی قبلش پاشو بیا شام بخور. " ...

ادامه دارد...

م.سایه

لینک
یکشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مهرنوش ( م.سایه )

   لاله زرد   

قسمت  هجدهم

... با صدای باز شدن در به خود آمدم و بلند شدم باران بود گفت : " کامران جان محمد خیلی دوست داره تو رو ببینه بگم بیاد خونه یا تو می یای شرکت؟ " گفتم : " نه من می یام شرکت می خوام ببینم اونجا رو چه جوری خوشگل کردی. " خندید و گفت : " راستی یه چیز دیگم باید بگم ولی نمی دونم چه جوری. " گفتم : " راحت باش مشکلی هست؟ " گفت : " راستش آره می دونی چیزه در مورد باباس ... " گفتم :  " بابا چی شده بگو دیگه اتفاقی افتاده؟ " گفت : " نه نه فقط بابا ... بابا چند روزی نیستش یعنی ماموریته. " با تعجب گفتم : " ماموریت؟؟! از طرف دانشگاه؟ " باران گفت : " نه از طرف روزنامه. " پدرم چند سالی بود که یک روزنامه تقریبا سیاسی تاسیس کرده بود و به عنوان سردبیر آن مشغول به کار بود ، با ناراحتی گفتم : " یعنی نمی تونست ماموریتشو بندازه یه وقت دیگه من که خیلی وقته گفتم می خوام بیام ایران. " باران نگاهش را از من دزدید و گفت : " جور شد دیگه حالا ناراحت نباش ان شاءا... تا تو اینجایی اونم برمی گرده حالا پاشو بیا شام حاضره. " به سمت در رفت صدایش کردم : " امیدوارم ، ولی کاش نمی رفت راستی این گلا خیلی قشنگن دستت درد نکنه که خریدیشون. " خندید و گفت : " خواهش می کنم من همیشه این کارو انجام می دم دیگه برام عادت شده توی اون گلدون همیشه گلای تازه هست. " لحظاتی سکوت کرد و سپس گفت : " کامران ما که از گشنگی مردیم بیا دیگه یه شام خوشمزه داریم. " از اینکه نمی توانستم فعلا پدر را ببینم و امکان این وجود داشت که در مدت اقامتم  او را نبینم بسیار ناراحت بودم به هرحال آن شب را به صبح رساندم. مشتاقانه منتظر این بودم که محمد ، نامزد باران ، را ببینم. صبح زود بیدار شدم و قبل از هر چیز با سارا تماس گرفتم و به او سالم رسیدنم را خبر دادم . بعد به همراه باران به سمت محل کار او راه افتادیم. به شرکت که رسیدیم از من خواست که در سالن اصلی منتظر بمانم تا او به محمد خبر بدهد. انصافا شرکت زیبایی بود ، طراحی شرکت به گونه ای بود که هرکس وارد آن می شد بی شک سفارش کارهایش را به صاحبان این شرکت می سپرد. یک صدای جوان و مؤدب توجهم را به خود جلب کرد : " سلام جناب آقای دکتر کیانی خوش اومدین. " از لحن صحبتش خنده ام گرفت گفتم : " سلام " و به سمتش رفتم تا با او دست بدهم در همین حال گفتم : " آقای محمد من برای نزدیکانم همیشه کامرانم نه چیزی کمتر نه چیزی بیشتر خوشحال می شم اگه کامران صدام کنین. " لبخندی زد و گفت : " چشم آقای دکتر ... اِ ببخشید آقا کامران ، بفرمایین. " و مرا به اتاق خود راهنمایی کرد. گفتم : " انصافا طراح های خوبی هستین خونه ما رو که خیلی قشگ کردین اینجا هم خیلی خوبه فقط با عرض معذرت آقا محمد باید بگم بعضی جاها کاملا معلومه که سلیقه زنانه به کار رفته. " گفت : " معذرت لازم نیست حق با شماست البته بازم برمی گرده به خوش سلیقگی من که باران رو انتخاب کردم. " باران سرش را پایین انداخت و خندید. چشمم به روزنامه ای که روی میز محمد بود افتاد ، آن را برداشتم و گفتم : " اِ ... این که روزنامه باباست ولی این که مال سه روز پیشه شماره جدیدشو ندارین؟ " محمد پاسخ داد : " آخرین شمارشه دیگه چاپ نشد بستنش. " خنده روی لبانم خشکید ، با تعجب گفتم : " یعنی چی بستنش تو چرا چیزی به من نگفتی باران؟ " به جای باران محمد گفت : " خب آقای دکترم به خاطر همین گرفتن دیگه. " روزنامه از دستم رها شد ، انگار زبانم قفل شده بود هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم فقط به باران نگاه می کردم محمد گفت : " شما نمی دونستین؟ من فکر کردم باران... " یک دفعه به حرف آمدم : " تو چرا چیزی به من نگفتی باران؟ " و باران چشمانش را بسته بود و فقط سکوت می کرد. دوباره گفتم : " با توام باران منتظرم بگی چرا به من چیزی نگفتی؟ " با صدای ضعیفی گفت : " آخه ... نمی خواستم ... بعد از این همه مدت ... حالا که برگشتی ... با یه خبر بد بیایم به استقبالت فقط  نمی خواستم ناراحتت کنم همین. " گفتم : " یعنی تو می خواستی تا وقتی من اینجام این موضوعو بهم نگی و من بدون اینکه بابا رو ببینم برم؟ " چیزی نگفت ، دوباره گفتم : " حالا یکی برای من بگه چرا این اتفاق افتاد؟ چرا بابا رو گرفتن؟ چرا روزنامه رو بستن؟ " محمد گفت : " یک مقاله نوشته آقای دکتر توی همون شماره که دستتون بود باعث همه این چیزا شد صفحه چهارم. " روزنامه را برداشتم و از در بیرون رفتم باران به دنبالم آمد : " صبر کن کجا می خوای بری؟ هرجا می ری می رسونمت. " گفتم : " راهو یاد گرفتم می رم خونه تو به کارت برس. " در راه رسیدن به خانه مقاله بابا را خواندم. به نظرم دلیلی برای بستن روزنامه وجود نداشت ولی خب نظر من مهم نبود ، مهم این بود که الآن بابا پیش ما نبود و روزنامه بسته شده بود...

ادامه دارد...

م.سایه

لینک
جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦ - مهرنوش ( م.سایه )

   لاله زرد   

قسمت هفدهم

... بی اختیار به یاد مهران افتادم ، چقدر با یکدیگر در این آپارتمان خاطره داشتیم ، چقدر خوش می گذراندیم و چقدر شیطانی می کردیم. در همین چند ثانیه که من به خاطرات دوران کودکیم فکر می کردم راننده جوان ساکهایم را از ماشین پایین گذاشته بود گفت : " امیدوارم سفر خوبی داشته باشین ولی تو رو خدا توی تصمیمتون تجدید نظر کنین. " نگاهم را به طرف او چرخاندم به چشمهایش نگاه کردم نگرانی از آینده که از آن صحبت کرده بود در نگاهش پیدا بود لبخندی زدم و گفتم : " ممنونم شما هم اینقدر زندگی رو سخت نگیر در ضمن عشق انگیزه خوبیه واسه زندگی اگر همسرت انسان خوبیه قدرشو بدوم و عاشقش باش. " چشمی گفت و سوار اتومبیل شد دستی برایم تکان داد و رفت. برای فشار دادن زنگ خانه یک اضطراب همراه با خوشحالی داشتم اما با تمام وجودم زنگ را فشردم و منتظر باز شدن در ماندم. بعد از چند ثانیه در باز شد و وارد ساختمان شدم. از پله ها بالا رفتم حتی پله ها هم مرا به یاد دوران کودکیم می انداختند و خاطرات آن زمان را برایم زنده می کردند به در ورودی واحد خودمان رسیدم همان زمان در روبرویم باز شد و یک دختر زیبا مقابلم ظاهر شد ، معلوم بود هیجان زده است در چشمانم نگاه کرد و با صدای ملایمی گفت : " سلام کامران ، خوش اومدی بیا تو. " لحظاتی سکوت کردم و فقط نگاهش کردم در پاسخ به خوش آمدش گفتم : " باران ... چقدر بزرگ شدی ، چقدر خوشگل شدی. " سرش را پایین انداخت ، یکی از ساکهایم را از دستم گرفت و مجددا به داخل دعوتم کرد. خانه همان خانه بود با همان بوی قدیمی ، با همان هوای دوران کودکی. مادر به استقبالم آمد ، چقدر پیر شده بود ، چقدر شکسته شده بود ، چقدر تغییر کرده بود. ساک از دستم رها شد به سمتش رفتم چند ثانیه در چشمانش نگریستم گفت : " سلام پسرم خوش اومدی. " دیگر ادامه نداد چون بغضش شکست. او را با تمام وجود در آغوش گرفتم و گفتم : " الهی قربونت برم چقدر دلم برات تنگ شده بود. " در این فاصله باران ساکهایم را درون اتاق گذاشته بود گفت : " خب دیگه مادر و پسر چقدر با هم سلام علیک می کنین کامران جان تا شما دستتو بشوری و لباساتو عوض کنی یه چای خوشمزه برات ریختم بدو که از دستت می ره. " گفتم : " تو چرا الان خونه ای مگه نباید سر کار باشی؟ " گفت : " امروزو از رئیس مرخصی گرفتم آخه نمی شد که تو بیای من خونه نباشم البته رئیس مشتاقانه منتظر ملاقات با شماست. " گفتم :  " منظورت محمده؟ " گفت : " آره دیگه بدو مگه چای نمی خوای؟ " گفتم : " پس بابا کجاست نتونست مرخصی بگیره؟ " باران نگاهی به مادر انداخت و خیلی سریع گفت : " نه نتونست. " و فورا به آشپزخانه رفت. رو به مامان گفتم : " کاش اونم بود دوست داشتم اونم همین الان می دیدم تا شب که برگرده خیلی مونده. " مادر چیزی نگفت ، باران با یک سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد و گفت : "اِ کامران تو هنوز اینجایی؟ پس اول چای بخور بعد برو که خودم بیام دنبالت خونه رو ببینی بالاخره سلیقه من ومحمد اینجا رو خیلی عوض کرده شاید راهو گم کردی. " بعد از اینکه در یک جمع سه نفری صمیمی چای را خوردیم و من چیزهایی را که به عنوان سوغاتی برای باران و مامان از کانادا آورده بودم به آنها دادم به پیشنهاد باران و به قول خودش رفتیم خانه را ببینیم به او گفتم : " اینجا خیلی تغییر کرده خیلی هم قشنگ شده دستتون درد نکنه واقعا که سلیقه خوبی دارین. " تا اینکه نوبت به اتاق خودم رسید در اتاق را باز کردم ، تنها جایی که تغییری نکرده بود همین اتاق بود گفتم :  " ولی ایجا رو زیاد تغییر ندادین. " باران به مادر نگاه کرد و گفت : " آخه مامان گفت دوست داره اینجا به همون شکل قبل بمونه. " لبخندی به باران زدم و گفتم : " می شه چند دقیقه تنهام بذارین. " مادر و باران از اتاق بیرون رفتند و من در اتاق خاطراتم تنها ماندم در را بستم که با خاطراتم خلوت کنم. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد قاب عکس های مهران بود. چند عکس از مهران که مرا به گذشته برد. در بین این قاب ها که روی یک میز در بین دو تخت چیده شده بود گلدانی پر از گل لاله قرار داده شده بود ، لاله زرد ، و من خوب دلیل آن را می دانستم ، مهران عاشق این گل بود. جلوتر رفتم و گلها را بوییدم ، یک شاخه از آنها را برداشتم و روی تختی که همیشه مهران روی آن می خوابید دراز کشیدم. حال و هوای این اتاق بسیار مرا دلتنگ مهران کرده بود...

ادامه دارد...

م.سایه

لینک
سه‌شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥ - مهرنوش ( م.سایه )

   لاله زرد   

قسمت شانزدهم

... خداحافظی آخر با سارا و دیگران موکول شد به فرودگاه و زمان پرواز. شب آخر خوب خوابم نبرد. خوشحال بودم ولی اضطراب هم داشتم ، به هرحال شب را به صبح رساندم. دوست داشتم آخرین روز را با سارا بگذرانم ، از او خواهش کردم که مرخصی بگیرد و آن روز را با هم باشیم و سارا پذیرفت. سارا ناراحت بود و در مدتی که با هم بودیم چندین بار اشکهایش سرازیر شدند. سعی می کردم او را آرام کنم و صحبتی از امکان ماندن در ایران به میان نیاورم. به هرحال به ساعت پرواز نزدیک شدیم و به فرودگاه رفتیم. خداحافظی های آخر را هم انجام دادم و سوار هواپیما شدم. من 17 سال دوری را تحمل کردم اما تحمل این چند ساعت برایم دشوار بود. دوست داشتم هرچه زودتر به ایران برسم. در واقع رسیدن به ایران برایم آرزو شده بود. به هرحال چند ساعت پرواز را هم تحمل کردم ، هنگامی که هواپیما در فرودگاه مهرآباد نشست احساس عجیبی داشتم ، با اینکه 17 سال از ایران دور زندگی کردم ولی اصلا احساس غربت نمی کردم با این حال بسیار خسته بودم. با احتساب توقفی که در فرانکفورت داشتیم پرواز به تهران حدود 18 ساعت طول کشید و این 18 ساعت حسابی مرا خسته کرده. ساکهایم را تحویل گرفتم و از سالن فرودگاه خارج شدم ، هوا برایم آشنا بود ، بوی خاک تغییری نکرده بود ، چیزی عوض نشده بود. در افکار خود غرق بودم که با صدایی به خود آمدم : " آقا تاکسی می خواین؟ کجا تشریف می برین؟ " جوان خوش لباس و مؤدبی بود لبخندی به او زدم و او ساکهایم را برداشت در صندوق عقب اتومبیل خود جای داد و گفت : " بفرمایین. " وقتی هردو سوار ماشین شدیم پرسید : " خب کجا باید برم؟ " گفتم : " زیاد دور نیست ، اکباتان ، ولی من خیلی وقته نیومدم ایران حتما تو این مدت خیلی هم اینجا تغییر کرده شاید بعضی جاها لازم باشه فکر کنم. " خندید و گفت : " باشه مسئله ای نیست. " ماشین را روشن کرد و راه افتاد ، پرسید : " معمولا خیلی می یان استقبال تازه از خارج برگشته شما چرا تنهایین؟ " گفتم : " خودم خواستم ، می خواستم ببینم هنوز یادم هست یا نه آخه من 18 – 17 سال هست که ایران نیومدم. " پرسید : " کجا هستین؟ " گفتم : " مونترال کانادا البته شاید جور شد برگشتیم همین جا. " گفت : " ببخشید قصد فضولی ندارم ولی من جای شما بودم هیچ وقت این کارو نمی کردم واسه چی می خواین برگردین؟ اینجا مگه چی داره؟ " خندیدم و گفتم : " معلومه که دل پری دارین به خدا اونجا هم همچین آسون نیست. " گفت : " اگه سخت هم هست عوضش کار هست آینده هست زندگی هست خوشبختی هست آرامش هست. " در میان صحبتهایش هرجا که لازم بود و هرجا که حافظه ام یاری می کرد او را در مسیر راهنمایی می کردم گفتم : " آره همه اینا که گفتی هست ولی برای به دست آوردنش باید خیلی زحمت بکشی. " گفت : " آقا من حاضر بودم روزی 18 ساعت کار کنم اما آیندم مشخص باشه یه کار درست حسابی داشته باشم بتونم با خیال راحت درس بخونم با خیال راحت زندگی کنم با خیال راحت ازدواج کنم. " پرسیدم : " متاهلی؟ " گفت : " هنوز نه ولی در شرفم می گن اسم این دوران نامزدیه و بهترین دورانه اما ما که خیری ندیدیم. " با صدای بلند خندیدم و گفتم : " تو خیلی ناامیدی تو که داری کار می کنی دانشجویی یا درست تموم شده؟ " گفت : " نه درسم تموم نشده هنوز کارم که ای بابا اینم شد کار؟ ولی مجبورم پدرم یه کارمند بازنشسته ست مامانمم معلمه که امسال بازنشست می شه دوتا خواهر دارم اونا هم دانشجو هستن ولی اونام مجبورن کار کنن خوشبختانه بخاطر تک فرزندی از سربازی معاف شدم اگه اینجوری نمی شد که دیگه نور علی نور بود دو ساله نامزد کردم که هنوز نتونستم یه خونه جور کنم البته خوشبختانه خانمم و خانوادش خیلی فهمیده هستن منو درک می کنن اگه امید دادن های اون نبود تا حالا شاید هزار بار قید همه چیزو زده بودم حتی ازدواج رو. " گفتم : " ای بابا این چه حرفیه اینقدر ناامید نباش همه چی درست می شه حالا چی می خونی؟ " گفت : " سال آخر فوق لیسانس مهندسی شیمی پلیمرم. " گفتم : " رشتت که خیلی رشته خوبیه حتما توش موفق می شی. " پوزخندی زد و گفت : " آره خودمم خیلی دوسش دارم اما فقط دوسش دارم یکی از آرزوهام همیشه این بود که توی رشته خودم کار کنم اما هرجا می رم می گن دانشجویی سابقه نداری البته اینا همش حرفه موضوع مهم اینه که پارتی ندارم. " گرم صحبت بودیم که یک آپارتمان آشنا دیدم همان موقع تقریبا فریاد زدم : " همین جاست لطفا نگه دار. " ماشین را متوقف کرد و من از آن پیاده شدم. لحظاتی فقط به آپارتمان خیره شدم ، خودش بود ، همان آپارتمانی که یادآور تمام خاطرات کودکیم بود...

ادامه دارد ... 

م.سایه

لینک
چهارشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٥ - مهرنوش ( م.سایه )

   لاله زرد   

قسمت پانزدهم

... ناراحتی سارا را درک می کردم اما نمی دانم چرا او وضعیت مرا درک نمی کرد. به هرحال به دنبال کارهایم رفتم. خوشبختانه زود کارم تمام شد و توانستم سری به آزمایشگاه بزنم. تقریبا رفتار همه تغییر کرده بود و تقریبا هیچ کس از تصمیم من راضی نبود. یک لحظه وقتی وارد آزمایشگاه شدم احساس کردم خودم هم دلم برای کارم تنگ می شود. من کارم را دوست دارم اما خانواده ام برایم اهمیت بیشتری دارند.


*********


یک ماه دوندگی برای درست کردن کارهایم برای بازگشت به ایران حسابی مرا خسته کرده به همین دلیل تصمیم گرفتم یک مهمانی به اصطلاح خداحافظی بگیرم و دوستانم را قبل از رفتنم ببینم. وقتی به خانه سارا رفتم که او و خانواده اش را برای این مهمانی دعوت کنم سارا در پاسخ به دعوت من پرسید : " بلیط برگشت گرفتی؟ " سرم را پایین انداختم و گفتم : " نه " با اینکه نگاهش نمی کردم اما می دانستم چقدر از دستم عصبانی شده ، صدایش را بالاتر برد و گفت : " خیلی لجبازی کامران تو اگه بخوای بر فرض محال اونجا هم بمونی بالاخره باید برگردی دوباره بری. " صدایش می لرزید ، نگاهش کردم ، سارا دختر قوی بود و من برای اولین بار بود که اشکهایش را می دیدم. نزدیک تر رفتم و سعی کردم او را آرام کنم : " آره می دونم ولی از اونجا هم می شه بلیط برگشت گرفت راستش نمی خواستم محدودیت زمانی داشته باشم. " بر خلاف تصور من حرفهایم بیشتر او را عصبانی کرد ، تابحال او را اینگونه ندیده بودم ، گفت : " تا کی می خوای منو سرکار بذاری؟ خودتم نمی فهمی داری چی کار می کنی کامران ، یه تصمیم عجولانه گرفتی و نظر هیچ کسم برات مهم نیست معلوم نیست چند وقت می خوای منو تو خماری بذاری ، یک ماه ، دو ماه ، یک سال؟ " اصلا انتظار چنین برخوردی از سارا و شنیدن این حرفها را نداشتم ، گفتم : " سارا این چه حرفیه که می زنی من باهات تماس می گیرم تازه خودت می دونی که باید برگردم حتی اگه خواستم بمونم تازه من بهت گفتم که اگه خواستم بمونم... " حرفم را قطع کرد و با عصبانیت گفت : " کامران من نمی خوام بیام ایران چرا اینو نمی فهمی؟ من همه چیزم اینجاست من نمی تونم کارمو ول کنم با تو پاشم بیام ایران تازه تو خودت 17 سال از خانوادت دور بودی می دونم سخته ولی تو دیگه عادت کردی چرا با خودخواهی خودت می خوای منو از خانوادم دور کنی تو فقط فکر خودتی من هیچ وقت با تو ایران نمی یام. " حرفهایش را زد و از اتاق بیرون رفت و محکم در را به هم کوبید. ابایی نداشت از اینکه صدای گریه اش را بشنوم. سارا با حرفهایش به من شوک وارد کرد. از اتاق بیرون رفتم و به او گفتم : " بلیط من پس فردا بعدازظهره فرداشب منتظرتم به مامان و بابات وسامان هم گفتم ، حمیدرضا و پریسا هم می یان دوست دارم فرداشب پیشم باشی چون مطمئنم سوار هواپیما نشده دلم برات تنگ می شه خواهش می کنم بیا. " کمی آرام تر شده بود ، گفت : " کامران بلیط برگشتم بگیر خواهش می کنم. " گفتم : " الآن که دیگه نمی شه پس فردا پروازمه. " آرامشش با پاسخ من به هم ریخت : " خیلی بی انصافی کامران تو نمی فهمی من نمی تونم بدون تو زندگی کنم؟ آخه چرا اینقدر اذیتم می کنی؟ " احساس کردم صحبتهایم بی نتیجه است ، گفتم : " من هیچ وقت قصد همچین کاری رو ندارم ، فردا شب منتظرتم ، خداحافظ. " و به سمت در رفتم ، صدایم کرد : " کامران سعی خودتو بکن شاید بتونی بلیط برگشتم الآن بگیری. " گفتم : " فردا شب منتظرتم ، خداحافظ. " می دانستم با خروج من از خانه ناراحتی اش بیشتر می شود اما کاری هم از دستم بر نمی آمد ، نمی توانستم او را مجاب کنم. به هرحال شب آخر هم شب خوبی بود ، خوش گذشت ، آن شب با باران هم تماس گرفتم و ساعت دقیق پرواز را به او گفتم ولی از او خواستم که به فرودگاه نیایند ؛ دلم می خواست خودم به خانه بروم و ببینم هنوز مسیر خانه در خاطرم هست یا نه...

ادامه دارد...

م.سایه

لینک
سه‌شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥ - مهرنوش ( م.سایه )

   لاله زرد   

قسمت چهاردهم

... با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. نمی دانم کی خوابم برده بود و الآن ساعت چند بود :
- " الو "
- " سلام آقای خواب آلو نمی خوای بلند شی دیرت می شه ها مگه نگفتی کار داری تازه گفتی دنبال من هم می یای؟ "
- " سلام آره خوب شد زنگ زدی و الا خواب مونده بودم. الآن گوشی رو قطع کنی یه ربع دیگه دم خونه شمام. "
- " باشه پس می بینمت. "
- " خداحافظ "
- " خداحافظ "
سریع آماده شدم و به سمت خانه سارا به راه افتادم. فاصله زیادی نبود ، زود هم رسیدم. سارا و سامان منتظرم بودند و سارا باز هم ناراحت بود. از زمانی که موضوع رفتن من به ایران پیش آمده بود سارا تقریبا همیشه ناراحت و از دست من به شدت عصبانی بود. جواب سلام من از سوی سارا فقط یک سر تکان دادن بود اما سامان بیشتر تحویلم گرفت :
- " سلام ، آقا کامران ، چطوری؟ با سرکار نیومدن چی کار می کنی خوش می گذره که؟ "
- " نه بابا چه خوشی کلی باید دنبال کارام بدوم تو الآن می ری آزمایشگاه؟ "
- " با اجازتون ، تو که نمی یای حداقل من برم ببینم چه خبره ، تو هم الآن که داریم به یه جاهایی می رسیم می خوای بذاری بری. "
- " خب من به شماها مطمئنم ، اگر به جایی هم برسین می دونم به من خیانت نمی کنین. "
- " چرا اتفاقا ، تو که داری ول می  کنی می ری ما چرا بشیم کاسه داغ تر از آش. "
- " فکر کنم برم بهتره تو هم برو دیگه دیرت می شه می خوای برسونمت؟ "
- " نه خیر بنده امروز از ماشین خودم استفاده می کنم شما به کارات برس ، ولی خارج از شوخی امیدوارم زودتر کارات درست بشه. "
- " قربونت برم مرسی ، خب دیگه سارا بریم دیر می شه. "
از سامان خداحافظی کردیم و راه افتادیم به سمت محل کار سارا ، داخل ماشین سارا از من پرسید :
- " امروز خسته ای ، دیشب مگه دیر خوابیدی؟ "
- " آره خوابم نمی برد داشتم به قدیما فکر می کردم. "
سارا خندید و گفت :
- " این حرفا بهت نمی یاد. "
- " چرا نمی یاد؟ بالاخره هر کسی یه گذشته ای داره حالا من به اون گذشته می گم قدیما معنیش که فرقی نداره. "
- " بله هر کسی یه گذشته ای داره که گذشته و تموم شده رفته اما چیز مهمتری که هر کسی داره آیندشه باید به آینده فکر کرد نه به گذشته ای که رفته و دیگه هیچ کاریش نمی شه کرد. "
- " سارا تو رو خدا دوباره شروع نکن ما که همه حرفامونو با هم زده بودیم. "
- " آره زده بودیم اما تو اصلا نمی دونی که من چه حرفی زدم تو فقط حرف خودت برات مهمه. "
- " به خدا اینطوری نیست سارا جان تو از این ناراحتی که من گفتم اگه شرایط مناسب باشه ممکنه زندگیمو جمع کنم برم اونجا ولی اولا هنوز که چیزی معلوم نیست دوما قرار نیست ما از هم دور بمونیم ، اولین بار که پیشنهاد باران رو بهت گفتم خیلی استقبال کردی حالا چی شد؟ "
- " ببین کامران من که نگفتم نرو من فقط می گم برو به خانوادت سر بزن هرچقدرم دلت می خواد بمون اما برگرد اینجا زندگیتو بکن من مطمئنم باران به تو پیشنهاد نداده که بری ایران بمونی کامران همه زندگی تو اینجاست ، کارت ، آیندت ، خونت ، ماشینت ، اعتبارت ، احترامت ، دیگه چی می خوای آخه. "
- " سارا تو نمی فهمی من چی می گم من 17 سال از خانوادم دور زندگی کردم اما تو اگه توی یه کشور غریب بودی حداقل پیش خانوادت بودی. "
- " آره واقعا مثل اینکه ما حرف همدیگه رو نمی فهمیم رسیدیم رد نشی. "
ماشین را مقابل کارخانه ای که سارا در آن کار می کرد متوقف کردم و سارا پیاده شد ، صدایش کردم :
- " سارا از حرفای من ناراحت نشی یه وقت ، به خدا من حاضر نیستم یه لحظه ناراحتی تو رو ببینم. "
- " اینکه من نارا حت بشم یا نشم مهم نیست مهم اینه که تو تصمیم درستو بگیری ، خداحافظ. "
- " خداحافظ مواظب خودت باش. "
...

ادامه دارد ...

م.سایه

لینک
پنجشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٥ - مهرنوش ( م.سایه )
>